7/11/84
امروز صبح رفته بودم برای حذف و اضافه.مسول اسم نویسی رو دیدم که داشت با سرعت از کنارم رد میشد به فکرم رسید که برم پیشش و همینجوری اسمم رو برای زیارت خانه خدا بنویسم،بیشتر میخواستم ببینم که اسم چه کسایی اونجا ثبت شده.رفتم جلوشو و ازش سوال کردم که "میخوام ثبت نام کنم.کجا برم؟ چی کار باید بکنم؟" گفت که "وقتش تموم شده، دیروز اخرین مهلت ثبت نام بوده و دیگه فرصتی ندارید".منم زیاد اصرار نکردم چون کار از کاز گذشه بود و دیگه فایده ای نداشت.تقصیر خودم بود بایستی زودتر میرفتم.احسان (همکلاسیم) ازش خواست که هر طوریه اسم ما رو هم به لیست اضافه کنه،حتی خیلی بهش اصرار کرد،ولی نتیجه ای نداشت.من بهش گفتم بابا جون بیخیال شو فایده نداره ولی اون دست بردار نبود تا اینکه تونست اخونده رو راضی کنه اسم ما رو هم بنویسه.(کاری که همیشه خودم میکردم، اینقدر پیله میشم تا به نتیجه برسم،ولی نمیدونم چرا ایندفعه...)به ما گفت "برید دفتر فرهنگ و به اون خانومی که اونجاست بگید من اجازه دادم تا شما هم بتونید توی این قرعه کشی باشید."همین کارو کردیمو اسممون رو نوشتیم.
کارمون به ظهر کشید،و نتونستیم درسهامون رو ثبت کنیم. بعد از ظهر دوباره تو دانشگاه جمع شدیم.از طرفی وحید (همکلاسیم) هم قصد داشت اسم بنویسه، بهش گفتم که ما با چه دردسری این کارو کردیم تو هم وقتی رفتی اصرار کن.اون رفت داخل و منم مدت زیادی پشت در منتظرش موندم.خیلی طول کشید!! با خودم گفتم "پس داره چی کار میکنه؟!" از کنجکاوی درو باز کردم تا به یه بهونه برم اونجا ببینم چه خبره! پا مو که داخل گذاشتم دیدم اخونده پشت میز نشسته و داره به یه خانومی توضیح میده که چطور اماده سفر بشه.وحید هم روبروش نشسته بود،وقتی مسیر چشمهای من تو نگاهش تلاقی پیدا کرد،لبخند زد.منو که دید بهم گفت " بَه بَه خوب اومدی بیا بشین اینجا پسرم".منم که از همه جا بیخبر پرسیدم "طوری شده حاج اقا؟!!" اخونده گفت:"میدونی خدا تو رو چقدر دوست داره؟"منم فکر کردم خوب اینم مثل بقیه اخونداست همشون از این سوالها میپرسن و براحتی جوابش دادم که:"میدونم دوستم داره ولی نمیدونم چقدر"،وقتی داشتم جوابمو میدادم یه لحظه حدس زدم که چی شده!! واگرنه چرا اون موقع و اونجا این سوال رو ازم پرسید؟
باورم نمیشد و منتظر بودم تا خودش بهم بگه. یکمی تو چشمام خیره شد و گفت "خیلی زیاد"، و ادامه داد،"از 5000 هزار دانشجو اینجا سهمیه ما 4 نفر بود،110 نفر اسم نوشتن و تو 109 بودی که همین دو ساعت پیش نام نویسی کردی،قرعه کشی انجام شد و 4 نفر انتخاب شدن. 2 از اقایون و 2 از خانوما.شما جز یکی از اون اقایون هستی"،بعد صورتم بوسید.
اصلا انتظارش رو نداشتم،چون فکرش رو هم نمکیردم اسم من انتخاب بشه،که به این زودی بتونم برم زیارت خانه خدا.غافلگیر شدم،حتی سوالاتی رو هم که میخواستم ازش بپرسم یادم رفت، واسه سفری به این دوری،از زمانی که نیت به رفتن کردم تا زمانی که متوجه شدم میتونم برم 2 ساعت طول نکشید ،در حالی که هیچ وقت امکان سفر به شهرهای اطراف هم به این زودی برام جور نشده.
حسابی تعجب کردم و از خوشحالی بال دراوردم،خدا خواسته که من بتونم برم به دیدنش، و این یه نعمته که نصیب هر کسی نمیشه،اونم تو جوونی.
بعدش اخونده چند تا برگه بهم داد و گفت "تا پس فردا پرشون کن و بیا همینجا."
نمیتونم بگم که واقعا اون لحظه چه احساسی داشتم.از اینکه دیدم خدا یه کم برام وقت گذاشته و یه نگاهی به من انداخته خیلی خوشحال شدم.
وقتی این خبرو به پدر و ماردم دادم اونا هم خیلی خوشحال شدن.مادرم بهم گفت:"سینا جان سفز نطلبیده مراده".
اونجا واسه همه دعا میکنم که،ان شاءالله قسمت همه بشه و بتونن حداقل یه بار به زیارت خانه خدا برن.
یا علی!
