م علیکم.
همه بدختی ها از اونجا شروع شد که شوهرش فوت کرد و تنها شد.بیچاره پیر شده و همه بچه هاشو به درده سر انداخته.هر 15 روز خونه یکی از بچه هاش میموند و سر نوبت جاشو عوض میکرد،بیشتر اوقات از دست یکی از بچه هاش ناراحت میشد می گفت دیگه خونش نمی رم که در اون صورت نوبت نفر بعدی بود تا ازش نگه داری کنه و گاهی اوقات هم به خاطر این مسئله نوبت ها رعایت نمی شد و زحمتها میافتاد گردن نفر بعدی.
بیچاره سنش که بالا رفته کم حواس شده و نا خواسته بین بقیه رو خراب کرده.البته گناهی هم نداره. !!((پیریه دیگه)!! دیگه همه اینو میدونن.
رابطه میون بچه هاش هم زیاد خوب نیست.اصلا انگار که نه انگار اینا خواهر رو برادرند.و قبلا یه جا با هم زندگی کردن.البته اینجا پیره زن هم مقصره.چون بیشتر اختلافات بینشون به خاطر اون بوده.از بس از این پیره زن مواظبت کردن همشون خسته شدن و دنبال یه راه فرار میگردن.واقعا نگه داری از پدر و مادر پیر اونم طولانی مدت کمر ادم رو خم میکنه و ادم کنترلشو از دست میده و بعضی وقتها یه چیزایی میگه که بعدا پشیمون میشه و دیگران سعی می کنن به دل نگیرن چون میدونن به خاطر فشاری بوده که بهش وارد شده.ولی مسئله اینجاست که راه فراری وجود نداره.و این یه وظیفه است که باید انجام بشه.
یکی از دختراش سنش بالاست و کاری از دستش بر نمیاد.اون یکی هم تمام سعیشو میکنه تا به برادراش کمک کنه. البته من هم اول به خاطر خودش(پیرزن) بعد به خاطر مادرم بهشون کمک میکنم.بله من پسر دختر کوچکتر و نوه اش هستم.
یکی از پسرا هم سنش بالاست و چون پسر بزرگه به مادرش کمک میکنه.البته پسرا وظ....(کارشون) رو خوب انجام نمیدن.چون دو برادر، اساسی با هم اختلاف دارن و با هم حرف نمیزنن و این باعث شده تا این اختلاف بین بقیه هم اثر بیشتری بزاره و عمیق تر بشه.
ماجرا از اینجا شروع میشه که یه روز نوبت یکی پسراشه که ازش مواظبت کنه.از قرار پیرزن از دستش ناراحت بوده و میره پیش دخترش.که از شانس بدش اونجا مریض میشه.وقتی خونه ما میاد جاشو پیش اتاق من میزاره از اینرو نمیزاره تا صبح بخوابم و ناخواسته حواسم بشه.که دیدم بلند شد و ناله میکرد ازش پرسیدم چی شده که گفت دلم درد میکنه یه چایی نبات بهش دادم و چند دقیقه بعد همشو..... .
یه دفعه معلوم نبود چه بلایی سرش اومده یه وضع بدی پیدا میکنه.به حدی که حتی نمی تونه از جاش بلند شه.و حتی کارش رو ...... .
یادم نمیره که وقتی می خواست بره دستویی من و مادرم زیر بلغلاشو کمکش میگرفتیم تا بلند شه و لااقل یه قدم برداره ولی متاسفانه نمی تونه تکون بخوره.
به برادرش زنگ میزنه میگه به خاطر اینکه نوبت تو بوده حداقل یه سر اینجا بزن و کمکمون کن. ما همه اذیت شدیم.خسته شدیم.بیا یه فکری براش بکنیم.ولی برادر کوچکتر کم لطفی میکنه و روز اول نمیاد.روز دوم که میاد، شب پیشش میخوابه تا به خواهرش کوچیکش کمک کنه.روز سوم خواهر بزرگتر هم توسط پدر بنده خبر دار میشه و از اون طریق پسر بزرگتر هم متوجه مریضی مادرش میشه.جالبی هم اینجاست که پسر بزرگتر وقتی مادرش خونه خواهر کوچیش است.اصلاً یه زنگ نمیزنه ببینه مادرش حالش خوبه یا ..این در صورتیه که بقیه بچه هاش مرتب از حال مادرشون خبر دارن.حالا اگه هر روز نه ولی چند روزی یه بار یا تلفن میکنن یا سر میزنن.
حالا پدر من که داماده این خانواده است مونده و داره نگاه میکنه که چه بلایی دارن سر این پیرزن میارن.این پیر زن چه گناهی کرده که اینطوری گرفتار شده و باید منت بچه هاشو بکشه تا کمکش کنن.
خلاصه بعد از 2 روز که حال پیرزن رو به بهبودی رفته همه دورش جمع میشن و تصمیم میگیرن که ببرنش بیمارستان تا حالش کاملا خوب بشه.
بعد از مرخص شدن به خاطر این مسئله(مریضیش) پیرزن رو میبرن خونه خودش که بعد از فوت شوهرش خالی مونده و یه نفر هم پیدا کنن تا ازش مراقبت کنه بلکه بتونن یه نفس راحت بکشن.
ولی به نظر من این کار مشکلی رو که حل نکرده تازه باعث میشه به دردسراشون هم اضافه کنه.چون باید هر شب یه نفر 24 ساعت پیشش باشه و ازش مواظبت کنه تا به نفر با شرایط اونها پیدا شه بیاد اونجا.
یکی دونفری اومدن و چند روزی موندن ولی باز تا بچه هاش اومدن یه نفس راحت بکشن نتونستن تحمل بکنن و رفتن و باز هم کشیک ها شروه شد.
امروز همش پیشش بودم، بعد از ناهار خوردن احساس خوابیدن بهم دست داد.دوست داشتم یه 10 روز همینطوری بخوابم.جامو پهن کردم ، ولی هر کاری کردم نتونستم بخوابم چون بایستی حواسم رو بهش می دادم،بیچاره چشماش که نمیبینه هیچ، نمی تونه خوبم راه بره.دو ساعت بعد، اختیارم رو کامل از دست دادم و مثل گوشی موبایلی که باطریش تموم شده باشه اهنگ خاموشی زدمو چشمام به صورت خودکار بسته شد.بعد از مدتی با صداش از خواب بیدار شدم : پاشو در میزنن؟!!! ، هنوز درست متوجه نشده بودم، که پسرداییم اومد تو.(اینم از بدی قفلی که با هر کلیدی باز میشه).موتورش رو میخواست بذاره اونجا و بره کلاس،این کار رو همیشه میکرد و وقتی رفت بازم احساس خستگی کردم، دراز کشیدم.چشمام رو باز کردم تا یه نگاهی بهش بکنم که دیدم بله بلند شده تا راه بیافته بره دستشویی.سخت ترین مرحله نگه داری ازش اینجاست.باید از خواب بلند شی (عجیبه که هر وقت میخوابی میره دستشویی) بعد راه رو بهش نشون بدی،دمپاییهاش رو بزاری جلو پاهاش و منتظر بمونی ...... تا بخواد برگرده و بازم همون کارا رو انجام بدی ولی بالعکس. و بعد هم منتظر سری بعدی شی...دیگه هم خوابت نمیبره و هیچ کاری نمیتونی بکنی، هیچ وسیله ای هم وجود نداره تا خودتو باش سرگرم کنی.یه تلوزیونه 14 اینچ هست که فقط شبکه 1و 2 رو برفکی میگیره که بازم جای شکرش باقیه. بعد باید فشارش رو بگیری که یه وقت بالا نرفته باشه.البته یکم شوخی هم بات میکنه.بهم گفت فشارم چنده گفتم پایینه ،11 ،گفت (قدیمه یا جدید) که هر دوتامون خندیدیم.
تمام روز رو اونجا مهمونشی تا نفر بعدی لطف کنه و سر نوبت بیاد واگرنه هم باید یه چند ساعتی اضافه بمونی و اگر هم اعتراض کردی میگه ما همیشه این موقع میایم.
که متاسفانه متوجه شدیم که دیگه هم نمیان ازش مراقبت کنن و زحمت این کار رو بدوش خواهر و برادر کوچیکه انداختن.
بیچاره پیرزن.اخه اون بچه هاشو دوست داره.دوست داره که مثل بقیه..............
خدایا هیج کس رو اینجوری پیر و محتاج نکن.

