تبليغاتX
آوان

 

 

 

چه زيباست توكل به خدا كردن و در ميان طوفانها با اطمينان قلب پرواز نمودن و در عمق گردابهاي خطرناك عاشقانه غوطه خوردن ودر معركه حيات و ممات بي پروا به آغوش شهادت رفتن و در قربانگاه عشق همه وجود خود را به قرباني خدا دادن و از همه چيز خود گذشتن و به آزادي مطلق رسيدن .
چه زيباست در راه معشوق تحمل درد و رنج كردن زير سنگهاي آسياب حيات خرد شدن در درياي غم فرورفتن به خاطر حق متهم شدن و نفرين و لعنت شنيدن و از همه جا رانده و از همه كس مطرود شدن .
چه زيباست كه به ارزشهاي خدايي ملتزم ماندن و به خاطر خدا رنج بردن و به خاطر حق پافشاري كردن و زيان ديدن و از همه چيز خود صرف نظر كردن و فقط و فقط به خدا انديشيدن و به سوي خدا رفتن .
چه زيباست شمع شدن و سوختن و راه را روشن كردن و كفر و جهل را به مبارزه طلبيدن و هيولاي ظلمت را به زانو در آوردن و وجود خود را شرط اساسي براي پيروزي نور بر ظلمت كردن .
چه زيباست كه فقط با خدا ماندن و از همه عالم بريدن مطرود همه مردم شدن به كلي تنها ماندن و هيچ پناهگاهي جز خدا نداشتن و به كلي از همه جا و همه كس نااميد شدن و هيچ اميدي و آرزويي و روزنه نوري جز خدا نداشتن .
چه زيباست مرگ را در آغوش كشيدن و به ملاقات خدا شتافتن و بر همه مظاهر وجود مسلط شدن و بر همه عالم و قوانين دنيا حكومت كردن و جبر تاريخ را به خاك كشيدن و مسير تاريخ را دگرگون كردن و شيطان قوي پنجه و سخت جان را شكست دادن و زيبايي انسان را در بزرگ ترين تجلي تكاملي خود نشان دادن

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/19ساعت 11:35 AM  توسط سیناخان  | 

وقتی که دیگر نبود

  من به بودنش نیازمند شدم.

 وقتی که دیگر رفت٬

 من به انتظار آمدنش نشستم

 وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد٬

 من او را دوست داشتم

 وقتی که او تمام کرد.

 من شروع کردم...

 وقتی او تمام شد ...

 من آغاز شدم.

 و چه سخت است تنها متولدشدن٬

        مثل تنها زندگی کردن...

 مثل تنها مردن!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/15ساعت 5:32 PM  توسط سیناخان  | 

چه سخت است دل كندن
چه سخت است فراموش كردن، بي خيال شدن، خود را به آن راه زدن
اين سختي، تقاص سكوت است
تقاص فاصله اي است كه سكوت خالق آن است

 

گرماي سوزان خورشيد ارام ارام بروي پوست صورت و دستانم مينشيند،گهگاه در ايينه به خود مينگرم و شاهد تيره تر شدن رنگ پوستم هستم. جمله هميشگي "آه، باز هم شروع شد" سكوتم را ميشكند و من را باز به خود مي ياورد

هفت روز گذشت و گويي فضاي سياه حاكم بر اتاق كوچك من مقاوم تر از هجوم سپيدي بيرون است
هفت روز گذشت و نامه بدون نام و نشان روي ميز كه مي دانم متعلق به كيست، يك سال است كه دست نخورده خاك مي خورد.زيرا بعد از اتفاقاتي كه بين من و او افتاد ديگر هيچ علاقه اي به خواندنش نداشتم. دقيقا سيصدو شصت و دو روز

ناگهان در يك ارتباط تلفني با يكي ار همدانشگاهي هاي قديمي ام مطلع شدم ديگر او بين ما نيست،

و آْن لحظه احساس كردم خون درون رگهايم جريان ندارد

هفت روز است كه انگشت بر دهان گرفته ام و بر ياد خاطرات گذشته خود با او ميگريم

از خداوند ميخواهم كه زمان به عقب برگردد و تنها يك بار ديگر فرصتي به من بدهد تا بتوانم براي اخرين بار او را ببينم ولي افسوس . ..

شنيدن اين خبر باعث شد كه من براي خواندن نامه وي بر سر دو راهي قرار بگيرم...

هفت روز است كه اتاق را ترك نكرده ام. در اين روزهاي تنهايي كه مي دانم خواهند ماند و تمام جانم را خواهند گرفت، تاب سپيدي را ندارم. تاب روشنايي و نور و طلوع را ندارم
تاب ديدن شادي بچه هاي دبستاني در روزهاي تعطيلي مدارس بخاطر تابش سوزناك خورشيد را ندارم

تاب شادي فروش يك هفته اي آخرين برنامه اي كه يك ترم تمام وقتم را گرفت تا بتوانم عقده هاي فروخورده ام را با عنوان «اعترافات عاشقانه» به نوعي خالي كنم و آنرا به او كه باورم نكرد تقديم كنم را ندارم

نامه بي نام و نشان روي ميز راحتم نمي گذارد. مي دانم كه طاقت نخواهم آورد. سيصدو شصت و دور روز لجبازي بس است

آفتاب همچنان ارام و بي سرو صدا ميتابد

به سراغ نامه مي روم. مثل هميشه توي پاكت و اينبار لاي گزارش كذايي پروژه پايان ترم. اسم او در كنار اسمم روي جلد پروژه آرامم مي كند

پاكت را باز مي كنم. تر و تميز مثل هميشه روي يك طرف كاغد كلاسور خوش خط و خوانا و باز مثل هميشه بدون شماره صفحه

ده صفحه كلاسور جلوي رويم است. همه چيز عادي است اما
صفحه اي كه روي همه صفحات قرار دارد برخلاف هميشه با « به نام خالق عشق» آغاز شده است

نمي دانم ولي اولين بار است كه دوست دارم نوشته اي از او را تا انتها بخوانم. آن هم نه يكبار بلكه صدهزار بار. تا شايد بتوانم براي هميشه همه چيز و همه كس را فراموش كنم

پشت ميز كوچكم مي نشينم. روي ميز را مرتب مي كنم. همه چيز بايد آراسته باشد. براي خواندن و شنيدن آماده ام. او با آخرين نوشته اش رفت

 

به نام خالق عشق
سلام به شكيبايي و صبر

ميدانم كه افتاب، عمرش طولاني است و گرمايش بي طاقت

مي دانم كه با رفتن تابستان و پاييز سپيدي مي آيد، ترنم دلپذير عشق مي آيد، قدم زدنهاي عاشقانه روي زمين آفتابي در تنهايي غريبانه سكون مي آيد، اما اين را هم مي دانم كه بهار نخواهد آمد. تا، روز آخر زمستان را نبينيم بهار را ايمان نخواهم آورد و مطمئن باش تا روز آخر زمستان فرسنگها فاصله است

مي خواهم اعتراف كنم. اعترافهاي عاشقانه ام را اعتراف كنم
حال كه ديگر نخواهمت ديد و چشمم به چشمهاي هميشه منتظرت نخواهد افتاد، توان نوشتن اعترافهاي فروخروده ام را مي يابم

به ترم آخر نرسيده رفتني شدم

يا دانشكده مرا تاب نياورد، يا من دنيا را، يا دنيا نوشته هايم را، يا نوشته هايم انتظار تو را، صبر و استقامت دو ساله تو را

با اينكه مي توانستي زودتر از اينها از اين خراب شده لعنتي بري و همه چيز را پشت سرت به خاك بسپاري، ماندي

شايد نذر و نيازها و دعاهاي من بود كه مستجاب شد تا تو يك ترم ديگر بماني و صد و خورده اي از پول فروش برنامه ات رو دو دستي تقديم مسئول ثبت نام بكني. و بگذار اعتراف كنم وقتي كارنامه ات رو ديدم و وقتي اونو جلوي روي من پاره كردي و با خشم و بدون خداحافظي رفتي، از خوشحالي رفتم يه كلاس خالي پيدا كردم و هزار بار روي تخته سياه نوشتم: خدايا دوستت دارم

سرزنشهاي من بخاطر افتادن واحدهايت همه اش به خاطر لجبازي بود
اما، تو جدي گرفتي

حتي آن يك هفته اي كه نمي خواستم چهره زيبايت را ببينم همه اش از خوشحالي بود. نمي خواستم ببينمت چون هيچ دلم نمي خواست كه مجبور بشم فيلم بازي كنم و علي رغم ميل باطني ام با تو رفتار كنم

نمي دانم چطور اين ترم هم گذشت و باز، تو6 واحد رو گذاشتي براي ترم پنجم و ماندي. ماندي تا اسمم در كنار نام زيبايت در پروژه پايان ترم هر دويمان حك شده و زركوب به يادگار بماند

وقتي هنگام ارائه پروژه در كمال خودخواهي هشتاد درصد پروژه را تحقيقات گسترده و وتلاش شبانه روزي خودم به تنهايي عنوان كردم مي خواستم براي بار آخر چهره عصباني ات را ببينم

مي خواستم براي بار آخر، دل سير خشم و نفرت را در چهره منحصر بفردت ببينم تا بتوانم فراموشت كنم... كه تو فراموشم كردي. و اينبار با جديت تمام رفتي كه رفتي

اگر نگاهت نمي كردم و يا خودم را مي زدم به اون راه كه انگار نديدمت منتظر بودم بيايي... بيايي تا
و تو ديگر نيامدي

روز امتحان آخر از اول صبح منتظرت بودم .... منتظر بودم سوالي را كه مدتها پيش از من پرسيدي و گفتم نمي دانم بگويم كه مي دانم و خوب هم مي دانم
و تو نيامدي و من سر جلسه امتحان نرفتم تا شايد تو بيايي و تو نيامدي و اولين صفر كارنامه دوساله دوران دانشجويي ام بخاطر تو بود. فقط به خاطر تو.... و تنها صفري است كه عاشقانه دوستش دارم
آن صفر توي كارنامه را به خاطر تو دوست دارم

ديگر نمي توانم بنويسم
آخرين نوشته ام هم درباره تو بود. تويي كه طنين صدايت ونوازش دستهايت، سنگيني خاك را كنار خواهد زد و آرامش را برايم به ارمعان آورد
تحمل اين زندگي رو ندارم. از خودم بدم مي آد
بس است
شايد خاطرات بيادماندني گذشته آرامم كند
تنهايم نگذار

 

و آن حادثه وحشتناك بود كه او را برد و او ناباورانه رفتنش را خود رقم زد و ناله و شيون بود كه سكوت را شكست

اكنون تا كي بايد در اين حال به سر برم خدا ميداند و به قول او "شايد خاطرات بياد ماندني گذشته آرامم كند"

 

او ديگر نيست كه ببيند اعترافات عاشقانه ام با نام زيباي او آغاز شده است
او ديگر نيست كه بداند من علاقه اي به ادامه تحصيل ندارم
او نيست كه وقتي مرا از دور مي بيند وانمود كند كه مرا نديده
و
او هيچگاه بهار را ايمان نياورد

 

 

 

اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/20ساعت 4:40 AM  توسط سیناخان  | 

پسر همسایه ما یه شرکت کامپیوتری تاسیس کرده بود و به اتفاق چند تن از دوستانش اونجا رو اداره میکرد،هر از چند گاهی همکاراش به منزلشون سر میزدن و منم گاهی اوقات میرفتم پیش اونها که این رفت و آمد باعث شد تا رابطه ای بین من و بچه های شرکت بوجود بیاد و  بیشتر با هم رفیق شدیم.همون موقع ها بود که منم به کامپیوتر علاقه مندی پیدا کردم و بعد از اتمام دبیرستان در همون رشته دانشجوی دانشگاه ازاد شدم.

هر روز که میگذشت رابطه من با یچه های شرکت صمیمانه تر میشد و راحت تر میتونستم با اونها ارتباط برقرار کنم.بعد از مدتی تعدادی از بچه های شرکت به دلایل مختلف از جمله ادامه تحصیل و سربازی و ... از هم جدا شدن و ما کم کم از هم بی خبر شدیم.

روزگار طوری رقم خورد که بعد از گذشت چند سال، یکی از بچه های شرکت که برای ادامه تحصیل به یکی از شهر های دور رفته بود،بعد از دربافت مدرک کارشناسی، شده بود استاد یکی از کارگاه های برنامه نویسی دانشگاه ما، و من شدم دانشجوش.

سر کلاس با ادای احترام و خیلی مودبانه جلوی بقیه دانشجوها باش حرف میزدم و بیرون از کلاس با اسم کوچیک صداش میکردم،مثل گذشته ها. تا اینکه روز ارائه پروژه فرا رسید ،نوبت من که شد،اینقدر بهم اطمینان داشت که جلوی تمام دانشجوها بدون دیدن کد برنامه، برام نمره گذاشت،بچه ها هم که میدونستن برنامه نویسیه من خوبه، چیزی نگفتن.من اون روز متوجه نشدم که چه نمره ای گرفتم واسه همین رفتم در خونه شون و راجع این موضوع باهاش حرف زدم. گفت چند بهت بدم خوبه؟"از شنیدن این سوال شاخ در آوردم"گفتم یعنی چی؟!! خوب حقم رو بده.با خودم فکر کردم وقتی داره این سوال رو مطرح میکنه یعنی میخواد نمره پایین تری بهم بده.من که این مدت متوجه تغییراتی در اون شده بودم با عصبانیت بهش گفتم تو استادی و هر نمره ای که صلاح میدونی برام رد کن،فقط فردا منت نمره ای رو که بهم دادی سرم نزاری.

عجب روزگاری شده،دلش میخواست که من التماسش کنم تا واسه گرفتن حق خودم سرم منت بزاره و انگار از این کار لذت میبرد...

چند روز بعد دیدم که جلوی اسم من نمره 18 گذاشته،و به دو نفر دیگه 20 داده. از تعجب شاخ درآوردم.من این برنامه رو به عنوان پروژه پایان ترم به استاد خودم که دانشجوی دکتری است ارائه داده بودم و ایشون با دیدن برنامه 20 کامل به من داده یود، حالا چطور از یه استاده لیسانسه کارگاه، نمره 18 گرفته ام خدا میدونه.

با دیدن نمره فورا باهاش تماس گرفتم و گفتم که دلیل این کارت چی بود؟؟؟ گفت که دلم میخواست اذیتت کنم،همین.

میدونین دلیل این کارش چی بود!!!فخر فروشی!!!چون قبلا ما یه روزی مثل هم بودیم ولی حالا نیستیم و اون الان مدرکش بالاتر از منه

 

خدایا این دوستم همون دوستی نبود که من سالها پیش میشناختم اخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه چرا؟؟

 

راستی شما میدونین که چرا بعضی از ادمها وقتی به یه پست و مقامی میرسن، عوض میشن؟؟!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/19ساعت 2:54 AM  توسط سیناخان  | 

"یک چشم زدن"

خواب دیده بودم کسی لباس سفید تنم کرده، می بردم کنار تلی خاک میگوید: حاجت یخواه گفتم: الهیِ بدَم المظلوم... _ نه به کسی قسم نده، دل نسوزان، حاجت بخواه.  گفتم: "الّلهم اَرنی الطَلعه الرشیده"  گفت: رو برگردانی حاجتت روا شده است.تا خواستم روبرگردانم چشم باز کردم مادرم خبر اورده بود،حاجی میشوم.

 

 با اینکه بارها خوابش رو دیده بودم ولی هنوز هم باورم نشده که به این زودی مسافر خانه خدا شدم، دلم مثل سیرو سرکه میجوشه همش به این فکر میکنم که نکنه یه وقت مدارکم رو ناقص فرستاده باشم، نکنه گذرنامه م مشکلی داشته باشه و نکنه قبل از رفتن بهم گیر بدن .. یه وقت جا بمونم!!.

نمیدونم چرا اینقدر نگرانم...

برام دعا کنین.

یا علی.

 

تو را میخوانم به زبانی که از فرط گناه لال گردیده و ای پروردگار با تو راز و نیاز میکنم با دلی که از کثرت جرم و خطا به وادی هلاکت در افتاده ، ای خدا تو را میخواتم با دلی که هراسان و ترسان است از قهر تو و مشتاق و امیدوار به کرم توست.چون به گناهان خود ای مولای من مینگرم ،زار میگریم و چون به کرم و احسان بی پایان تو نظر میکنم ،طمع بسته و امیدوار میگردم.پس اگر مرا ببخشی رواست که تو بهترین مهربانی و اگر عذاب کنی ستم نکرده ای (که من مستحق عذاب بوده ام) حجت من بر جرات درخواست حاجت از تو ، با انکه کردارم همه ناپسند بوده همانا کرم و بخشش توست و پناه اوردنم در حال سختی به درگاه تو با بی حیایی و بی باکیم به موجب رفات و مهربانی توست و البته امیدم آنست که با اینگونه قبایح و زشتی هایم

باز از ارزو هایی که به تو دارم محرومم نگردانی

پس امید و ارزویم بر اور و دعایم اجابت فرما،ای بهترین کسی که اهل دعا، به درگاهش رو اورند و نیکو تر شخصی که امیدواران بر او عرض نیاز کنن.ارزویم،ای سید من بزرگ و کردارم زشت است،پس تو به عفو و بخشش خود به قدر ارزویم عطا کن و به اعمال زشتم مواخذه مفرما،زیرا کرم و بزرگواریت برتر از ان است که گناهکاران را مجازات کنی و حلمت بیش از انکه مقصرین را به کیفر رسانی.

دعای ابوحمزه ثمالی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/24ساعت 1:16 PM  توسط سیناخان  | 

 

 

                                   

 ز کوی یار می اید نسیم باد نوروزی

                                    از این باد ار مدد خواهی چراغ دل براروزی

سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی

                                    که بیش از پنچ روزی نیست حکم میر نوروزی...

عید همه شما دوستان خوبم مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/02ساعت 3:57 AM  توسط سیناخان  | 

7/11/84

 

امروز صبح رفته بودم برای حذف و اضافه.مسول اسم نویسی رو دیدم که داشت با سرعت از کنارم رد میشد به فکرم رسید که برم پیشش و همینجوری اسمم رو برای زیارت خانه خدا بنویسم،بیشتر میخواستم ببینم که اسم چه کسایی اونجا ثبت شده.رفتم جلوشو و ازش سوال کردم که "میخوام ثبت نام کنم.کجا برم؟ چی کار باید بکنم؟" گفت که "وقتش تموم شده، دیروز اخرین مهلت ثبت نام بوده و دیگه فرصتی ندارید".منم زیاد اصرار نکردم چون کار از کاز گذشه بود و دیگه فایده ای نداشت.تقصیر خودم بود بایستی زودتر میرفتم.احسان (همکلاسیم) ازش خواست که هر طوریه اسم ما رو هم به لیست اضافه کنه،حتی خیلی بهش اصرار کرد،ولی نتیجه ای نداشت.من بهش گفتم بابا جون بیخیال شو فایده نداره ولی اون دست بردار نبود تا اینکه تونست اخونده رو راضی کنه اسم ما رو هم بنویسه.(کاری که همیشه خودم میکردم، اینقدر پیله میشم تا به نتیجه برسم،ولی نمیدونم چرا ایندفعه...)به ما گفت "برید دفتر فرهنگ و به اون خانومی که اونجاست بگید من اجازه دادم تا شما هم بتونید توی این قرعه کشی باشید."همین کارو کردیمو اسممون رو نوشتیم.

کارمون به ظهر کشید،و نتونستیم درسهامون رو ثبت کنیم. بعد از ظهر دوباره تو دانشگاه جمع شدیم.از طرفی وحید (همکلاسیم) هم قصد داشت اسم بنویسه، بهش گفتم که ما با چه دردسری این کارو کردیم تو هم وقتی رفتی اصرار کن.اون رفت داخل و منم مدت زیادی پشت در منتظرش موندم.خیلی طول کشید!! با خودم گفتم "پس داره چی کار میکنه؟!" از کنجکاوی درو باز کردم تا به یه بهونه برم اونجا ببینم چه خبره! پا مو که داخل گذاشتم دیدم اخونده پشت میز نشسته و داره به یه خانومی توضیح میده که چطور اماده سفر بشه.وحید هم روبروش نشسته بود،وقتی مسیر چشمهای من تو نگاهش تلاقی پیدا کرد،لبخند زد.منو که دید بهم گفت " بَه بَه خوب اومدی بیا بشین اینجا پسرم".منم که از همه جا بیخبر پرسیدم "طوری شده حاج اقا؟!!" اخونده گفت:"میدونی خدا تو رو چقدر دوست داره؟"منم فکر کردم خوب اینم مثل بقیه اخونداست همشون از این سوالها میپرسن و براحتی جوابش دادم که:"میدونم دوستم داره ولی نمیدونم چقدر"،وقتی داشتم جوابمو میدادم یه لحظه حدس زدم که چی شده!! واگرنه چرا اون موقع و اونجا  این سوال رو ازم پرسید؟

باورم نمیشد و منتظر بودم تا خودش بهم بگه. یکمی تو چشمام خیره شد و گفت "خیلی زیاد"، و ادامه داد،"از 5000 هزار دانشجو اینجا سهمیه ما 4 نفر بود،110 نفر اسم نوشتن و تو 109 بودی که همین دو ساعت پیش نام نویسی کردی،قرعه کشی انجام شد و 4 نفر انتخاب شدن. 2 از اقایون و 2 از خانوما.شما جز یکی از اون اقایون هستی"،بعد صورتم بوسید.

اصلا انتظارش رو نداشتم،چون فکرش رو هم نمکیردم اسم من انتخاب بشه،که به این زودی بتونم برم زیارت خانه خدا.غافلگیر شدم،حتی سوالاتی رو هم که میخواستم ازش بپرسم یادم رفت، واسه سفری به این دوری،از زمانی که نیت به رفتن کردم تا زمانی که متوجه شدم میتونم برم 2 ساعت طول نکشید ،در حالی که هیچ وقت امکان سفر به شهرهای اطراف هم به این زودی برام جور نشده.

حسابی تعجب کردم و از خوشحالی بال دراوردم،خدا خواسته که من بتونم برم به دیدنش، و این یه نعمته که نصیب هر کسی نمیشه،اونم تو جوونی.

بعدش اخونده چند تا برگه بهم داد و گفت "تا پس فردا پرشون کن و بیا همینجا."

نمیتونم بگم که واقعا اون لحظه چه احساسی داشتم.از اینکه دیدم خدا یه کم برام وقت گذاشته و یه نگاهی به من انداخته خیلی خوشحال شدم.

وقتی این خبرو به پدر و ماردم دادم اونا هم خیلی خوشحال شدن.مادرم بهم گفت:"سینا جان سفز نطلبیده مراده".

 

اونجا واسه همه دعا میکنم که،ان شاءالله قسمت همه بشه و بتونن حداقل یه بار  به زیارت خانه خدا برن.

یا علی!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/07ساعت 5:7 PM  توسط سیناخان  | 

تنها یک روز به اخر پاییز مونده

لطفاْ جوجه هاتونو بشمارید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/01ساعت 6:59 AM  توسط سیناخان  | 

روزي مردي به سفر مي رود . و به محض ورود به اتاق خود در هتل ، متوجه مي شود كه آن هتل به كامپيوتر مجهز است . تصميم مي گيرد به همسرش اي – ميلي بزند . نامه را مي نويسد اما در تايپ آدرس دچار اشتباه مي شود و بدون اين كه متوجه آن شود نامه را مي فرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين كره خاكي ، زني كه تازه از مراسم خاكسپاري همسرش به خانه بازگشته بود با اين فكر كه شايد تسليتي از دوستان يا آشنايان داشته باشد به سراغ كامپيوتر مي رود تا اي – ميل هاي خود را چك كند . اما پس از خواندن نخستين نامه غش مي كند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مي دود و مادرش را نقش بر زمين مي بيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد :

گيرنده : همسر عزيزم موضوع : من رسيدم تاريخ : 1 شهريور 83 مي دونم كه از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش آن ها اين جا كامپيوتر دارند و هر كسي به اين جا مي آد مي تونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چك كردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا مي بينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/30ساعت 8:3 PM  توسط سیناخان  | 

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد . دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد وقتي از گودال بيرون آمد ،‌ بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟ معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/13ساعت 8:20 PM  توسط سیناخان  |